عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
220
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
« به زندگى و نعمتهايى كه نيستى ندارد ، در خلد برين و پادشاهى اى كه فانى نيست » . جوان گفت : من كه ترا فراموش نمىكنم آيا تو آنجا مرا ياد مىكنى ؟ گفت : به خدا سوگند كه من هم ترا فراموش نمىكنم ، و از پروردگارم كه مولاى من و مولاى توست ترا خواستهام ، مرا با كوشش خود در عبادت يارى بده ، در اين هنگام دختر پشت كرد و رفت ، جوان گفت : چه هنگامى ترا خواهم ديد ؟ گفت : به زودى پيش ما خواهى آمد ، و آن جوان پس از اين خواب فقط هفت شب زنده بود و درگذشت خدايش رحمت كناد . 115 - مردى و كنيز او شيخ ابو الفرج با اسناد خود از ابو هشام مذكر نقل مىكرد كه مىگفته است : مىخواستم به بصره بروم ، كنار بلمى رفتم كه آن را كرايه كنم ، مردى همراه كنيزش در بلم نشسته بود ، مرد گفت : در اين بلم براى تو جايى نيست ، كنيزك از او خواست مرا سوار كند و سوارم كرد . همين كه راه افتاديم مرد غذا خواست ، چون آماده شد گفت : اين مسكين را هم بياوريد كه غذا بخورد و من هم به اين حساب كه مسكينى هستم به غذا خوردن نشستم . چون غذا خورديم ، مرد گفت : اى كنيز ! شراب بياور ، نوشيد و به كنيز فرمان داد به من هم بنوشاند ، من گفتم : خدايت رحمت كناد ! ميهمان را حقى است از تو مىخواهم مرا معاف دارى . و مرا معاف داشت ، و چون شراب در او اثر كرد گفت : اى كنيزك عود را بردار و آنچه دارى بخوان ، كنيزك عود را برداشت و اين ترانه را خواند : « ما چون دو شاخه درخت مورد بوديم ، كه هيچيك در هيچ حال از انديشه ديگرى غافل نمىماند . او دوست ديگرى جز من گرفت و من هم با ديگرى دوستى ورزيدم و چون او خواست كه از من دورى كند او را رها كردم . اگر كف دست من مرا نخواسته باشد من هم از آن رويگردان مىشوم و پس از آن ساعد من با او دوستى نخواهد داشت . خداوند زشتروى گرداند هر دوست آزمندى را كه در آسايش برادر باشد نه در سختىها » . سپس آن مرد به سوى من برگشت و گفت : آيا مىتوانى به اين خوبى چيزى بخوانى ؟ گفتم : آرى بهتر از آن را و شروع به خواندن كردم : « إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ، وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ » ، « آنگاه كه خورشيد درهم